سکوت

مرداد ۲, ۱۳۸۹

سکوت‌ آب‌ مى‌تواند
خشکى‌ باشد و فریاد عطش
‌سکوت‌ گندم‌ مى‌تواند
گرسنگى‌ باشد و غریو پیروزمند قحط
‌همچنان‌ که‌ سکوت‌ آفتاب
‌ظلمات‌ است
‌اما سکوت‌ آدمى
‌فقدان‌ جهان‌ و خداست

غریو را تصویر کن
‌عصر مرا
در منحنى‌ تازیانه‌ به‌ نیش‌خط‌ رنج
‌همسایه‌ى‌ مرا
بیگانه‌ با امید و خدا
و حرمت‌ ما را
که‌ به‌ دینار و درم‌ بر کشیده‌اند و فروخته
‌تمام‌ الفاظ‌ جهان‌ را در اختیار
داشتیم‌ و آن‌ نگفتیم
‌که‌ به‌کار آید
چرا که‌ تنها یک‌ سخن
‌در میانه‌ نبود
آزادى
‌ما نگفتیم
‌تو تصویرش‌ کن…


بی طرفی و انصاف، انتظار ما از صدای امریکا

مرداد ۲, ۱۳۸۹

در یک سال اخیر بارها پیرامون سیاست های نادرست مدیران صدای امریکا گفته ایم و نوشته ایم، اما شوربختانه به نظر می رسد که در آن رسانه عریض و طویل گوش شنوایی برای شنیدن به این حرف ها وجود ندارد. نه تنها سیاست های تبعیض آمیز صدای امریکا در قبال برخی از چهره ها و گروههای سیاسی اپوزیسیون ادامه یافته، بلکه بر شدت آن نیز افزوده شده است. در این نوشتار مختصراً به چند نمونه از این رفتارهای تبعیض آمیز اشاره خواهیم کرد:
۱- فروردین ماه امسال کنفرانس سالانه جامعه بین المللی حقوق بشر در شهر بُن آلمان برگزار شد. کنفرانسی که در مقایسه با برخی از نشست های من درآوردی یک سال گذشته از اهمیت به مراتب بیشتری برخوردار بود. اما در کمال تعجب صدای امریکا از انعکاس اخبار این کنفرانس مهم و تهیه گزارش از آن خودداری کرد. در حالی که همان زمان بسیاری از رسانه های خارجی، بویژه رسانه های خبری کشور میزبان یعنی آلمان، اخبار و گزارش های متعددی از این کنفرانس تهیه و پخش کردند. تنها دلیل امتناع مدیران صدای امریکا از پخش خبرهای این کنفرانس چیزی نبود جز حضور یک شخصیت مهم اپوزیسیون در این مراسم. بله، حضور شاهزاده رضا پهلوی در این کنفرانس سبب گردید تا مدیران رسانه ای که ادعای انعکاس منصفانه و بی طرفانه اخبار را دارد، از پخش حتی یک گزارش کوتاه از این رویداد امتناع بورزند.
۲- چند روز پیش همین رفتار ناپسند مدیران صدای امریکا تکرار شد و سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی در نشست امور جهانی (World Affairs Council) در اورنج کانتی با بایکوت دوباره این رسانه مواجه گردید و به جای آن گزارش دیگری از شهر اورنج کانتی پخش شد که به مراسم رقص و آواز عده ای موزیسین جوان می پرداخت! شاید از نظر مدیران صدای امریکا، این مراسم اهمیت بیشتری داشته و بازتاب آن با دردسر کمتری همراه بوده است. زیرا در این مراسم قرار نبود کسی پیرامون کشتار و شکنجه و تجاوز در ایران سخن بگوید و دوستداران سینه چاک رژیم جهل و جنون را بیازارد. شاید می پندارند اگر قرار است نشست و کنفرانسی هم پخش کنند بهتر است از آن دست نشست های بی بخاری باشد که بعضاً تعداد شرکت کنندگانش از تعداد میزبانان هم کمتر است؟! حتما اینگونه کنفرانس ها می تواند ارزش مخابره داشته باشد، زیرا نه سیخ را می سوزاند و نه کباب را! هم ژست آزادی و دموکراسی به خود می گیرند و هم وابستگان و جیره خواران جمهوری اسلامی را از خود نمی رنجانند تا مبادا فرصت شنیدن سخنان گهربار تریتا پارسی ها و هوشنگ امیراحمدی ها و علیرضا نامورحقیقی ها و… از دست ملت آزادیخواه و حقیقت جوی ایران به در نرود؟!!
۳- رفتارهای ناشایست این رسانه به دو مورد فوق محدود نمی گردد. آنان از پخش یک گزارش کوتاه از مراسم یادبود ندا خودداری کردند، تنها به آن دلیل که این مراسم به دعوت برخی از جریان های اپوزیسیون و دو شبکه تلویزیونی پارس و کانال ۱ برگزار می شد و سراسر مزین به پرچم سه رنگ شیر و خورشید بود. شاید برای مدیران این رسانه، پرچم جمهوری اسلامی یا برخی از گروههای تجزیه طلب از مقبولیت بیشتری برخوردار است یا پرس تی وی و شبکه خبر جمهوری اسلامی نسبت به کانال های فوق الذکر ارجحیت دارند که انعکاس این مراسم را به صلاح ندانسته اند؟! یادمان نرود سال گذشته زمانی که همین کانال ها با هجوم پارازیت های جمهوری اسلامی مواجه و سرانجام از روی ماهواره هات برد حذف شدند صدای امریکا طبق معمول سکوت اختیار کرد و تنها زمانی لب به اعتراض گشود که جهت پارازیت های رژیم خود این رسانه و بی بی سی و امثالهم را نشانه گرفت. شاید از نظر مدیران صدای امریکا مرگ خوب است، تنها برای همسایه؟!
۴- این برخوردها تنها محدود به شاهزاده رضا پهلوی و هواداران پادشاهی نیست. نمونه دیگری از این رفتارهای نادرست را در تظاهرات چند هفته پیش مخالفان جمهوری اسلامی در پاریس شاهد بودیم. تظاهراتی که به گفته پلیس فرانسه دست کم پانزده هزارنفر در آن شرکت داشتند و ابعاد گسترده این تظاهرات حتی رسانه های حکومتی را نیز تحت الشعاع قرار داد و موجب شد تا درباره آن مطالبی بنویسند (البته با ادبیات خاص خود)، اما گویا مدیران صدای امریکا باز هم رسالت اصلی خود را فراموش کردند و تعهد خویش را فدای مصالح و منافع شان ساختند. باز هم از این تظاهرات نه خبری پخش شد و نه گزارشی؛ تنها به این بهانه که مراسم توسط سازمان مجاهدین خلق برگزار شده است.
اینها فقط چند نمونه از سیاست های نادرست صدای امریکا در برخورد با گروهها و شخصیت های سیاسی مختلف در یک سال گذشته بود. در انتها لازم است یادآوری کنم که نمونه های فوق را نه در دفاع از سلطنت طلبان و مجاهدین و…. بلکه در دفاع از حقیقت و انصاف به روی کاغذ آوردم. بحث من بر سر افراد و گروهها نیست. بحث من بر سر فاصله میان شعارها و اعمال مدیران صدای امریکاست. رسانه ای که قرار بود (و هنوز هم امیدواریم) رسانه ای کاملا بی طرف باشد و صدای آزادیخواهان ایران را از هر گروه و با هر عقیده ای به درون مرزهای میهن مان انتقال دهد. ای کاش مدیران این رسانه تا دیر نشده به خود بیایند و دست از سیاست های تبعیض آمیز و جهت دار خود بردارند. تنها راه آگاهی جامعه ما شنیدن افکار و دیدگاه های مختلف است و بس. زیرا شنیدن تنها یک یا دو صدای خاص باز هم آینده ایران را به دور باطل تک صدایی و استبداد رهنمون خواهد ساخت. پس وظیفه رسانه هایی از نوع صدای امریکا که هم از امکانات فراوان و هم از مقبولیت عام برخوردارند چیزی نیست جز بازتاب منصفانه و بی طرفانه همه صداهای موجود در درون و بیرون مرزهای ایران. این خود مردم هستند که باید قضاوت کنند و با مقایسه افکار و عقاید مختلف، راه صواب را از ناصواب تشخیص دهند.

پاینده ایران


خط مشی گروههای سیاسی قومیت گرا: دیکتاتوری فدرالیسم

تیر ۲۶, ۱۳۸۹

در این نوشتار کوشش کرده ام به بررسی رفتار و مواضع گروههای سیاسی قومگرا پرداخته و ابهاماتی را که در سیاست های آنان مشاهده می شود برشمارم. پیش از هر چیز به چند نکته اشاره می کنم تا سوء تفاهمی از نوشته هایم در ذهن مخاطبان ایجاد نگردد:

۱- این نوشتار بیانگر دیدگاه های شخصی نویسنده بوده و انتشار آن در سایت ها یا وبلاگ های دیگر نشان دهنده وابستگی نویسنده به هیچ حزب، سازمان یا تشکیلاتی نخواهد بود.

۲- دیدگاه های مندرج در این نوشتار نافی تبعیض ها و ستم های هیأت حاکمه بر اقوام ایرانی نبوده و تنها منتقد رفتار و عملکرد برخی از گروههای سیاسی قومیت گرا است.

۳- نویسنده از هرگونه نظر، انتقاد و پاسخی به نوشتار فوق استقبال کرده و یک گفتمان منطقی و خردمدار را تنها راه نزدیکی آراء و رفع ابهامات و سوءتفاهمات می داند.

موضوع اقوام ایرانی یکی از پربحث ترین و چالش برانگیزترین مباحث سیاسی دهه های اخیر ایران بوده است. برخی از گروههای سیاسی با محور قرار دادن موضوع قومیت ها سعی در پررنگ تر کردن تبعیض ها و ستم های وارده به یک قومیت خاص داشته و برای رفع این تبعیض ها راهکارهای مختلفی را ارائه داده اند. اما آنچه که در سالیان گذشته (بویژه یک سال اخیر) شاهد هستیم، تناقض آشکار در شعار و عمل برخی از این گروههاست. اغلب این احزاب و گروههای سیاسی، همواره بر چند نکته اساسی تأکید دارند:

الف – تأکید بر آزادی بیان، حقوق بشر و برابری در شعار، و استبداد و خودکامگی در عمل:

بدیهی است که هیچ عقل سلیمی نمی تواند با آزادی بیان، دموکراسی، حقوق بشر و… مخالفتی داشته باشد. هیچ ایرانی آزاده ای نمی تواند تبعیض علیه هم میهنانش را تاب بیاورد و در برابر ظلم و ستمی که با انگیزه های قومی، مذهبی و… بر بخشی از جامعه روا داشته می شود، زبان فرو بندد. اما آنچه موجبات شگفتی می گردد، تفاوت آشکاری است که در شعارها و اعمال این گروهها مشاهده می کنیم. اینان از یک سو شبانه روز شعار حقوق بشر و آزادی سر می دهند و از عدالت و برابری می گویند، اما از سوی دیگر زمانی که از آینده ایران آزاد سخن به میان می آید، اصرار دارند که نظام سیاسی آینده ایران حتما باید نظامی فدرالی باشد وگرنه ما نظام سیاسی آینده را نیز قبول نخواهیم کرد! دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟! اگر قرار است آزادی، برابری و… در جامعه ایران تحقق پذیرد، نخستین اصل تمکین بی چون و چرای همه گروهها و شخصیت های سیاسی به صندوق های رأی است. یک انتخابات آزاد است که تعیین خواهد کرد نظام سیاسی آینده ایران چه باشد و چه فرد یا گروهی وظیفه اداره کشور را برای یک دوره معین برعهده گیرد. چه کسی سند امضاء کرده که حتما نظام آینده ایران باید فدرالی باشد و اگر فدرالی نبود، احقاق حقوق اقوام ایرانی تحت آن نظام سیاسی تضمین نمی گردد و برابری و دموکراسی در آن شرایط امکان پذیر نخواهد بود؟!

دوستان ما اساساً باید موضع خود را شفاف بیان کنند. بدنبال آزادیخواهی هستند یا باج خواهی؟! چگونه است که ایرانی بودن و ایرانی ماندن خود را همواره منوط به دریافت امتیازات و حقوق بیشتر می کنند؟ مگر ایرانی بودن و عشق به میهن شرط و شروط دارد؟ می گویند: «اگر حقوق مان رعایت شود، ایرانی می مانیم… اگر آنچه می خواهیم به ما بدهند جدا نمی شویم… باید چنین و چنان شود تا ایران تجزیه نشود؛ و…» پرواضح است که در یک جامعه آزاد می بایست حقوق تمام اقشار جامعه رعایت گردد و به خواست ها و نیازهایشان توجه شود. تبعیض های جنسیتی، قومیتی، مذهبی و… از میان برود و تفاوت عامل تبعیض نگردد. مسلماً تبعیضی که به شکل سازمان یافته و سیستماتیک از سوی یک حکومت بر شهروندان جامعه تحمیل می شود، شکاف ها را افزایش داده و بر نارضایتی ها بیش از پیش دامن می زند. اما راه احقاق این حقوق چیست؟ آیا در حال حاضر جنبش های مدنی ایران به دنبال حقوق خود نیستند؟ جنبش زنان چه راهی را در پیش گرفته است؟ جنبش های دانشجویی، کارگری و… در چه مسیری گام برمی دارند؟ مبارزه برای احقاق حقوق با تهدید و باج خواهی تفاوت دارد. اینکه دوستان ما همواره ایرانی بودن و ایرانی ماندن خود را منوط به کسب امتیازات و حقوق بیشتر کنند، انسان را در پذیرش شعارهای آزادیخواهانه و میهن پرستانه آنان دچار تردید می سازد. هنوز فراموش نکرده ایم که سال گذشته در چنین روزهایی جوانان ما در خیابان ها گلوله می خوردند و در زندان ها زیر شکنجه جان می دادند، آن وقت بعضی از آقایان بدنبال سهم خواهی از جنبش سبز بودند و برای پیوستن به مبارزات آزادیخواهانه ملت ایران شرط و شروط تعیین می کردند.

ب- تأکید بر وجود ملیت های مختلف در ایران:

یکی از مغلطه های بزرگ گروههای قومگرا تأکید بر وجود ملیت های مختلف (و نه قومیت ها) در ایران است. آنان با تعصب عجیب و غریبی اصرار دارند اقوام کرد، آذری، بلوچ و… را ملیت های ایرانی بخوانند.

بهتر است برای روشن تر شدن این موضوع، به چند تعریف مرسوم از واژه «ملت» نظر بیفکنیم:

* (اصطلاح حقوقی) ملت عبارت است از گروهی از افراد انسانی که بر خاک معینی زندگی می کنند و تابع قدرت یک حکومت می باشند.

* (اصطلاح حقوق بین الملل عمومی) دسته ای از افراد انسانی که عموماً در خاک معینی سکونت اختیار کرده و دارای وحدت نژاد و زبان و مذهب می باشند به طوری که این وحدت برای آن افراد طرز فکر و تاریخ مشترک بدان گونه ایجاد کند که پیوند همزیستی بین آنها پدید آورد.

* در تئوری کلاسیک ناشی از انقلاب کبیر فرانسه ملت عبارت است از شخص حقوقیی که ناشی می شود از مجموعه افرادی که دولت را تشکیل می دهند و دارای حق حاکمیت هستند. (لغت نامه دهخدا)

علاوه بر این دهها تعریف دیگر از واژه «ملت» ارائه گردیده است و تمامی این تعاریف در برخی از موارد با هم اشتراک و در برخی دیگر با یکدیگر افتراق دارند. اکنون این پرسش مطرح می شود که مهمترین وجه اشتراک ملیت ها چیست؟ زبان؟ نژاد؟ مذهب؟ ….؟ شاید برای دوستان قومیت گرای ما اختلافات زبانی یا مذهبی عاملی برای تعریف ملیت های دست ساخته و خیالی باشد، اما حقیقت امر آن است که بیش از همه، دو عامل اساسی، معرف یک «ملت» هستند: «سرزمین مشترک» و «پیوند همزیستی».

این دو عامل لازم و ملزوم یکدیگرند. یعنی نمی توان جمعی از افراد را از نقاط مختلف جهان گردهم آورده و در سرزمینی ساکن کرده و بر آنها نام «ملت» نهاد. زیرا پیوند همزیستی میان این افراد وجود ندارد. تاریخ، فرهنگ و آیین مشترک میان این جمعیت یافت نمی شود. از سوی دیگر نمی توان افرادی را از مناطق مختلف جهان، به صرف داشتن زبان، نژاد یا مذهب مشترک، «ملت» نامید. فارسی زبانان کرمان با فارسی زبانان هند و چین تشکیل یک ملت نمی دهند. آریایی نژادان هند و آلمان را نمی توان گردهم آورد و بر آنان نام یک ملت واحد نهاد. آن مردم سیاه پوست جنوب آفریقا با آن سفیدپوستان ساکن سوئیس یا فرانسه تشکیل یک ملت نمی دهند، ولو اینکه زبان همه شان فرانسوی باشد یا حتی برای مدتی در یک سرزمین واحد سکنی گزینند.

پس دو عامل «سرزمین مشترک» و «پیوند همزیستی» هر دو با هم و در کنار یکدیگر می توانند مبین و معرف یک «ملت» باشند. بارها گفته ایم؛ باز هم می گوییم: «ما یک ملت واحد داریم. آن هم ملت ایران است. اما در دل این ملت اقوام مختلفی از کرد و لر و بلوچ و عرب و… زندگی می کنند که دارای زبان، فرهنگ و رسوم خاص خود هستند. هر یک از این زبان ها و فرهنگ ها گنجینه ای است که همه ما باید در حفظ و حراست از آن نهایت کوشش خویش را به کار گیریم.»

اما گروههای قومگرا برای بزرگنمایی معضلات موجود و بهره برداری از آن در راستای منافع خود، اصرار دارند اقوام ایرانی را ملیت های ایرانی نامیده و از ظلم و ستم قوم فارس! بر ملیت های ایرانی وامصیبتا سر دهند (پیرامون موجودیت قوم فارس هم در ادامه سخن خواهیم گفت). اگر هدف آنان دستیابی به حقوق مساوی و رفع تبعیض های قومیتی است و نیت دیگری در سر ندارند، چه اصراری دارند که حتما خود را ملت بنامند و از واژه قومیت دوری جویند؟ کدام تعریف از ملت با تعاریف دوستان ما سنخیت دارد؟ در کجای تاریخ ایران زمین، وحدت اقوام ایرانی و پیوند همزیستی آنان دچار خدشه گردیده که امروز سخن از وجود ملیت های گوناگون در چارچوب تمامیت ارضی خود بر زبان آوریم؟ غیر از این است که هنوز هم آثار هویت و فرهنگ ایران زمین (نه فرهنگ و زبان فارسی) در جای جای فلات ایران نمایان است و تلاش حاکمان خودکامه و دست نشاندگان اجانب نیز نتوانسته عشق به آیین و فرهنگ نیاکانی را از دل ساکنان ایران بزرگ بزداید؟ داستان دفاع جانانه کردهای ترکیه از آیین باستانی نوروز را نیک می دانیم. از عشق مردم نخجوان و خجند و بخارا و… به فرهنگ ایرانی نیز آگاهیم. می دانیم که آیین و فرهنگ ایران بزرگ هنوز هم در قلب و جان ساکنان افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان و عراق و… جاری و ساری است.

حال دوستان ما از ملت نامیدن خود چه هدفی را می جویند که در قوم بودن آنان قابل دسترسی نیست؟ اگر هدف آنان حفظ زبان و فرهنگ شان است و برخورداری از حقوق مساوی و مشارکت در امور کشور با شرایطی یکسان و برابر، ملت بودن با قوم بودن چه تفاوتی دارد؟ نامیدن ملت بر هم میهنان کرد، آذری، بلوچ و… چه سودی عاید این افراد می کند جز تشدید اختلاف و تفرقه و آب ریختن به آسیاب دشمنان تمامیت ارضی ایران؟

ج- تأکید بر ظلم و ستم قوم فارس بر ملیت های موجود در ایران:

روزی نیست که گروههای قومگرا از ستم قوم فارس بر قومیت ها (یا به قول خودشان ملیت ها)ی ایرانی سخن نگویند. اما همواره یک پرسش در ذهن ما بی پاسخ می ماند که این قوم فارس چیست و چه ویژگی هایی دارد؟

دوستان قومگرا همواره از پاسخ به این پرسش طفره می روند، زیرا خود نیک می دانند که اساساً چیزی تحت عنوان قوم فارس وجود خارجی ندارد. قومیت هم تعریف خاص خود را دارد، درست مثل واژه ملت. آنچه که در طول تاریخ تحت عنوان پارس یا فارس شناخته شده، قسمتی از جنوب و جنوب باختری ایران است که از سه هزار سال پیش تاکنون محل زندگی طوایف آریائی بنام «پارس» بوده و از این رو به آن منطقه پارس و بعدها فارس می گفته اند و امروزه هم بخشی از آن محدوده تاریخی تحت عنوان استان فارس شناخته می شود. اگر منظور از فارس، پایتخت نشینان و ساکنان مناطق مرکزی ایران هستند که به زبان فارسی سخن می گویند، باز هم نمی توان ایشان را قوم فارس نامید. زیرا همه ما به خوبی می دانیم که در تهران، اصفهان، شیراز و… اقوام گوناگونی ساکن هستند و بخش قابل توجهی از جمعیت این شهرها شامل مهاجران غیربومی آذری، کرد، لر و… است. درصد بالایی از جمعیت تهران را آذری ها تشکیل می دهند. کرد و بلوچ و عرب و لر و… نیز در تهران کم نیستند. پس چیزی بنام قوم فارس که آقایان در بوق و کرنا کرده اند توهمی بیش نیست. اگر هم منظورشان حاکمیت مرکزی است، این چه ربطی به فارس و غیرفارس دارد. مگر همه وزراء و وکلای رژیم تهرانی و اصفهانی و شیرازی اند؟ مگر همه از خانواده های فارسی زبان آمده اند؟ یا مگر در سایر نقاط کشور همه مردم در ناز و نعمت اند و با آزادی و رفاه کامل زندگی می کنند که دوستان ما از ظلم و ستم به قومیت های خود شکوه می کنند؟ این تبعیض ها و سکوب ها مختص یک منطقه خاص نیست. در همه جای ایران وجود دارد. در تهران و مناطق (به قول دوستان ما) فارس نشین بیشتر از همه جای دیگر. خود بهتر از همه این را می دانند. اما چاره ای ندارند جز اینکه همچنان بر این طبل توخالی بکوبند، زیرا در حال حاضر منافع شان اینگونه ایجاب می کند.

موارد بحث بسیار است. بگذریم از تبلیغات نادرست این گروهها و تلاشی که در راستای تحریف تاریخ ایران و خدشه دار کردن چهره شخصیت های بزرگ تاریخی (نظیر کوروش و داریوش بزرگ) یا فرهنگی (نظیر فردوسی) به خرج می دهند. منسوب کردن بزرگان تاریخ و فرهنگ ایران به یک قومیت خاص (نظیر کاری که برخی از این گروهها در مورد بابک خرمدین، نظامی گنجوی و… کرده اند) و تخریب چهره و وجهه شخصیت های برجسته تاریخ معاصر (نظیر رضاشاه، مصدق و… که همواره بدلیل دیدگاه های ملی و ناسیونالیستی خود مورد لعن و نفرین قوم گرایان واقع می شوند) از دیگر رفتارهای ناشایستی است که در طول سالیان اخیر از این دوستان و همفکران شان بسیار دیده ایم. آنان گمان می کنند با تضعیف زبان فارسی و تحریف و تخریب تاریخ و فرهنگ ایران می توانند ارزش و اعتباری برای خود کسب کنند و حرف خود را بر کرسی بنشانند. اما از یاد برده اند که با تخریب فرهنگ و تاریخ این سرزمین، بیش از همه خود را خراب می کنند و بس.

کوتاه سخن آنکه موارد فوق نشان می دهد فاصله شعارهای احزاب و گروههای قومیت گرا با آنچه در عمل از اینان می بینیم بسیار است. خود را تافته جدا بافته انگاشتن و به قول معروف خرج خود را از سایرین جدا کردن، اصرار بر ایجاد نظام سیاسی فدرالی بعنوان تنها راه حفظ تمامیت ارضی ایران در آینده، سهم خواهی های روزافزون و ارجح دانستن منافع قومی بر منافع ملی (مقصود ملت ایران است، نه ملیت های خودساخته آقایان) و… بخشی از پروژه ای است که گروههای قومگرا در سالیان اخیر با جدیت پیگیری می کنند. به امید روزی که همه ما دایره دید خود را وسیع تر کنیم و در عمل به آزادی بیان و دموکراسی پایبند باشیم.

پاینده ایران

بزرگمهر


راهبردهای ناسیونالیسم (بخش نخست): فرد و ملت در آئین ما

تیر ۲۴, ۱۳۸۹

فرد در قالب وظایف خود، پای به جهان می گذارد و ملتها در قالب رسالت تاریخی خویش

جهان بینی بخشی از دستگاه فلسفی است که پدیده ها و رویدادهای عالم انسانی را که هر یک موجودیت انسان و جامعه انسانی را از دیدگاه خاصی مورد بررسی قرار می دهد با هم تلفیق و ترکیب کند و یک تصور کلی برای شناختن جهان انسانی پدید آورد. این که در عبارت بالا سخن از جهان انسانی به میان می آوریم به آن سبب است که واژه جهان بر همه هستی مادی اطلاق می شود و اگر به این اعتبار آن را مورد بحث قرار دهیم، علم هیأت و نجوم نیز در ساختن جهان بینی سهیم می گردد، در حالی که وقتی در اصطلاح فلسفه سیاسی از جهان بینی سخن می گوییم، منظور جهان انسانی است و علومی در پدید آوردن جهان بینی ما را یاری می دهند که مباحث آنها مربوط به انسان و جوامع انسانی باشد. از آنجا که ناسیونالیسم در اصل یک مکتب تاریخی و اجتماعی است، همه تعلیمات و دریافتهای این مکتب مانند سنگهایی است که بنای جهان بینی ناسیونالیستی را استوار می کند، بطوری که می توان گفت:
ناسیونالیسم نه تنها یک مکتب فلسفه تاریخ و یک مکتب فلسفه اجتماع است بلکه اساساً یک جهان بینی است یا به عبارت دیگر چون دانشی است که تصویر روشنی از حقیقت جهان انسانی را در اختیار ما می گذارد.
اگر جهان بینی ناسیونالیسم را با جهان بینی مکاتب فردی مقایسه کنیم به نکات ارزنده ای واقف می شویم… مکتبهای فردی می کوشند که افراد انسانی، ابتدا موجودیت خود را اصیل پندارند و جامعه را فرعی بر وجود خویش بدانند، در حالی که مکتب ناسیونالیسم جهان را مرکب از ملتها می داند و ملت را موجودیت زنده و با روحی می داند که مانند هر موجود زنده دیگر بقای آن در طی شرایط خاص امکان پذیر است، همانگونه که موجودات زنده برای بقا و ادامه زندگی خود به ویژگیها و غرائزی مجهزند که فلسفه وجودی و حیاتی آن غرائز، حفظ حیات است، ملت که موجودی زنده است برای حفظ حیات و تأمین شرایط بقای خود به غرائز و نوامیس خاصی مجهز است که حرکت جوامع بشری و افراد انسانی بوسیله این نوامیس هدایت می شود. بدیهی است همانگونه که غریزه حفظ حیات، تنها عاملی نیست که بر پیکر انسان اثر می گذارد و عوامل بسیار دیگر، اعم از عوامل مکانیکی و تأثیرات حیاتی موجودات زنده دیگر،‌ بدن انسان را تحت تأثیر خود می گیرد، در مورد ملتها نیز تنها خواست بقای ملی نیروی تأثیربخش بر ملت نیست، بلکه هر ملت در زیر تازیانه تأثر عوامل جوی و جغرافیایی و عوامل ناشی از خواست حیاتی ملتهای دیگر نیز می باشد. جهان بینی ناسیونالیسم ما را به شناختن قدرتی هدایت می کند که منشأ آن همه موجودیت ملت ما و ریشه آن در زمانهای بس دور و درازی است که ملت ما از آن گذشته است و این نیروی عظیم، بیشترین تأثیر را برای پدید آمدن هر یک از ما داشته است و بخش عمده خوی و خصال ما را پدید آورده و در پدید آوردن سیما و منش ما مؤثرتر بوده است.
کوتاه سخن آنکه ناسیونالیسم،‌ در جهان بینی خود به ملت اصالت می بخشد و فرد را فرع بر موجودیت ملت و جزئی از پیکره آن تجسم می دهد و این جهان بینی است که در حیات فرد مسأله وظیفه را مطرح می کند و در جهان انسانی مسأله سیاست خارجی را پدیدار می سازد.
فرد در قالب وظایف خود پای به جهان می گذارد و ملتها در قالب رسالت تاریخی خویش که عبارت از توجیه موجودیت خود در میان ملل دیگر است راه می روند.
—————————————————
برگرفته از مقاله “فرد و ملت در آیین ما” نوشته “شهید دکتر محمدرضا عاملی تهرانی”


یک دهه مبارزه: جنبش دانشجویی را تنها نگذاریم

تیر ۱۲, ۱۳۸۹

در یک دهه اخیر، جنبش دانشجویی ایران نقشی غیرقابل انکار در تحولات اجتماعی و سیاسی کشور ایفا کرده است. برخلاف سالهای پیش از انقلاب که دانشگاه همواره آبستن ایدئولوژی های اسلامی و مارکسیستی و بروز و ظهور جریان های متعصب و رادیکال انقلابی بود، در دهه های پس از انقلاب جنبش دانشجویی ایران ضمن حفظ مواضع آرمانگرایانه و آزادیخواهانه خود – به عنوان وجدان همیشه بیدار جامعه – با تغییر نگرش های و شعارهای خود همگامی بیشتری با جامعه نشان داده است. اساساً جنبش دانشجویی به مثابه جریانی برآمده از بطن جامعه همواره در صف مقدم مبارزه ملت ایران برای استیفای حقوق خود قرار داشته و دارد. اما تفاوت های بنیادین در شعارها و مواضع جنبش دانشجویی ایران در سالهای قبل و بعد از انقلاب را می توان ناشی از افزایش آگاهی و بیداری دانشجویان – و به طور کلی طبقه دانشگاهیان – و شکست ایدئولوژی های اسلامی و مارکسیستی در حفظ پایگاه های اجتماعی خود دانست. ایدئولوژی اسلامی با روی کار آمدن رژیم کنونی ایران عملاً در تمام عرصه ها شکست خورد و دیگر کمترین جاذبه ای در میان مردم ایران ندارد. اگر رژیم اسلامی همچنان توانسته پایگاه متزلزل خود را در میان اقشار ناآگاه و مستضعفان فکری جامعه تا حدودی حفظ کند، اما مدتهاست که حنای این رژیم و تئوری های اسلامی-انقلابی آن در میان طبقات آگاه و تحصیلکرده جامعه ایران رنگ باخته است. فروپاشی دیکتاتوری سرخ اتحاد جماهیر شوروی و سرنگونی نظام های توتالیتر وابسته به آن و تجربه ناموفق رژیم های استبدادی دیگری که همچنان بر مبنای شعارهای مارکسیستی –کمونیستی به حیات خود ادامه می دهند (نظیر کوبا یا کره شمالی)، تصویر ناخوشایندی از ایدئولوژی چپ در ذهن جوانان و دانشجویان ایرانی برجای گذاشته است.
بنابراین، نسل جدیدی که پس از انقلاب فرهنگی وارد دانشگاه ها شد، به تدریج از ایدئولوژی های مرسوم پیش از خود فاصله گرفت و با بازنگری در شعارها و مواضع پیشین خود تلاش کرد نگاه واقع گرایانه تری به معضلات جامعه خود داشته باشد. تغییرات اجتماعی، افزایش روزافزون تعداد دانشجویان و همزمان با آن افزایش آگاهی جامعه با ورود وسایل ارتباط جمعی نوین نظیر ماهواره و اینترنت نقشی اساسی در تغییر مطالبات جوانان ایرانی داشت. جوان دانشجوی ایرانی اندیشیدن و دانستن را حق مسلم خود می دانست، نسبت به بی عدالتی های موجود در جامعه خود حساسیت نشان می داد و ریشه فقر و تبعیض را در فساد حاکمان می دید. دموکراسی را یکی از حقوق بدیهی و انسانی خود و همنوعانش می دانست و پویایی جامعه را، بدون وجود آزادی بیان و دموکراسی، غیرممکن می پنداشت. اما نظام حاکم بر ایران به روال گذشته تنها راه چاره را در سرکوب خواست های دانشجویان و روشنفکران ایرانی می دید و همواره بجای پاسخگویی به نیازها و مطالبات جوانان ایرانی، از ابزار سرکوب و ارعاب بهره می جست.
انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۷۶ امیدی تازه در دل بسیاری از مردم ایران ایجاد کرد تا شاید بتوانند با اتحاد و همبستگی خود و از راه های دموکراتیک تغییراتی در نظام حاکم بر ایران پدید آورند. پس از سالها سکوت و ترس، بسیاری از مردم شهامت آن را یافته بودند تا بار دیگر آزادانه افکار و عقاید خود را به زبان آورده و از لزوم ایجاد تغییرات در ساختار استبدادی جمهوری اسلامی سخن بگویند. حضور گسترده مردم در پای صندوق های رأی و پیروزی اصلاح طلبان که با شعار تغییر به میدان آمده بودند، امیدواری ها را دوچندان کرد. همزمان با این تحولات، جنبش دانشجویی گام های بلندتری در راه دفاع از آرمان ها و مطالبات مردم ایران بر می داشت. آزادی های اندکی که پس از ۲ خرداد ۱۳۷۶ بدست آمده بود کمک کرد تا روزنامه نگارانی که هنوز قلم خود را سلاحی قدرتمند در بیان دردهای جامعه خویش و به چالش کشیدن اهرم های قدرت می دیدند، اندیشه های آزادیخواهانه شان را به روی کاغذ بیاورند و بتوانند برای مدت زمان محدودی از روزنامه ها و نشریات خود به عنوان پایگاهی نیرومند در اطلاع رسانی شفاف و صحیح به مردم استفاده کنند. هرچند که این وضعیت خوشایند، چندان پایدار نماند و با حکم حکومتی رهبر رژیم اسلامی یک شبه دهها روزنامه و نشریه توقیف و آزادی مطبوعات ناجوانمردانه به دست ناجوانمردی چون سعید مرتضوی گردن زده شد. یکی از روزنامه های اصلاح طلب آن دوران، روزنامه «سلام» به مدیر مسئولی سید محمد خوئینی ها بود. تیتر نخست این روزنامه در تاریخ ۱۵ تیرماه ۱۳۷۸ چنین بود: «سعید اسلامی پیشنهاد اصلاح قانون مطبوعات را داده است». تیتری که هم برای روزنامه دردسرساز شد و هم برای حکومت. روزنامه سلام به جرم چاپ نامه محرمانه سعید امامی (اسلامی) به وزیر وقت اطلاعات، قربانعلی دری نجف آبادی توقیف شد و همین امر بهانه ای بود برای اعتراض دانشجویان به افزایش فشار رژیم بر مطبوعات.

بدون تردید، توقیف روزنامه سلام بهانه ای بود تا دانشجویان انزجار خود را از استبداد حاکم بر فضای ایران نشان دهند، اما حمله نیروهای انتظامی و شبه نظامی (انصار حزب الله) به خوابگاه کوی دانشگاه و برخورد وحشیانه آنها با دانشجویان فصل جدیدی از مبارزات جنبش دانشجویی ایران را کلید زد. خشم دانشجویان از رفتار وحشیانه عوامل سرکوبگر و دفاع مقامات رژیم– و در رأس آنها شخص رهبر – از آنان از یک سو، و بی توجهی یا شاید هم ناتوانی اصلاح طلبان در دفاع از حقوق دانشجویان آسیب دیده از سوی دیگر، موجب شد که بخش عظیمی از جنبش دانشجویی ایران پس از تحلیل وقایع تیرماه ۱۳۷۸ برای همیشه حساب خود را از حاکمیت جدا سازد. ناامیدی دانشجویان از جریان اصلاحات و افزایش سبعیت رژیم در برخورد با فعالان دانشجویی موجب شد که جنبش دانشجویی به اصلاح ناپذیر بودن جمهوری اسلامی باور بیشتری پیدا کرده و در تبیین و ترسیم اهداف خود بار دیگر دست به تجدیدنظر اساسی بزند.
در یک دهه اخیر حرکت جنبش دانشجویی ایران، سمت و سویی کاملاً متفاوت از گذشته به خود گرفته است. دیگر نه از ایدئولوژی های دهه ۴۰ و ۵۰ خبری هست و نه از اصلاح طلبی دهه ۷۰٫ افزایش فشار بر دانشجویان، پادگانی کردن دانشگاه ها و جو پلیسی حاکم بر جامعه، ناتوانی اصلاح طلبان در همراهی با خواست های ملت ایران، و هزینه های سنگینی که در طول سالیان اخیر بر جنبش دانشجویی ایران تحمیل گردیده، همه و همه نتیجه ای به جز افزایش تعارض و شکاف میان دانشگاه و جناح های سیاسی حاکم بر کشور نداشته است. تیرماه ۱۳۷۸ آغازی بود بر فصل جدیدی از مبارزات جنبش دانشجویی که به جرأت می توان گفت هیچگاه تا این میزان از بلوغ و خودآگاهی برخوردار نبوده است. از آن زمان تاکنون فضای دانشگاه همواره ملتهب بوده و در مواقع لزوم، بدون توجه به همراهی یا عدم همراهی جامعه، به تنهایی در راه صیانت از حقوق ملت ایران گام برداشته است. اگر در تیرماه ۱۳۷۸ ترس و وحشت، خیل عظیمی از جامعه را به سکوت وادار کرد و از همراهی با دانشجویان بازداشت، در خردادماه ۱۳۸۸ حرکت جنبش دانشجویی با پشتوانه حضور میلیونی مردم تهران و شهرهای مختلف ایران همراه بود. در نیمه شب ۲۴ خردادماه، تاریخ دوباره تکرار شد و باز هم عوامل سرکوبگر نظامی و شبه نظامی با هجوم به خوابگاه کوی دانشگاه جنایتی هولناک تر از ۱۸ تیرماه ۸۸ آفریدند. جنایتی که بنا به روایات مختلف، دست کم ۵ تا ۷ کشته برجای گذاشت و صدها دانشجوی معترض بازداشت و تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفتند. در روز ۱۸ تیر ۱۳۸۸ بسیاری از مردم با حضور در خیابان ها سالروز فاجعه کوی دانشگاه را گرامی داشتند. اغلب بازداشتی های این روز به زندان کهریزک منتقل شدند و فجایعی در این زندان به بار آمد که همگان به اندازه کافی در آن مورد خوانده و شنیده اند. امیر جوادی فر، محمد کامرانی و محسن روح الامینی از جمله قربانیانی بودند که به جرم شرکت در تظاهرات ۱۸ تیر بازداشت و روانه کهریزک شدند. در یک سال گذشته هم، دانشگاه ها به عنوان نبض تپنده جامعه رسالت خود را به خوبی انجام داده اند، بویژه در چند ماه اخیر که حضور مردم در خیابان ها نسبت به گذشته کمرنگ تر شده است. کمتر هفته ای را می توان سراغ گرفت که در آن شاهد یک یا چند تجمع اعتراض آمیز دانشجویی نبوده ایم. دانشگاه با وجود فشارهای شدید حاکمیت، دستگیری های گسترده فعالان دانشجویی و احکام سنگین و طویل المدت برای آنان، همچنان بیدار است و به مبارزه تاریخی خود ادامه می دهد.
اکنون در حساس ترین برهه از مبارزات ملت ایران برای رسیدن به آزادی و دموکراسی، همبستگی مردم با جنبش دانشجویی ضروری و بایسته می نماید. تجربیات یک دهه اخیر به ما ثابت کرده که هرگاه این اتحاد و همبستگی میان دانشجویان و سایر اقشار جامعه شکل گرفته، توانسته ضربات سهمگینی بر پیکره استبداد وارد سازد و هر زمان که این پیوستگی و انسجام به هر دلیل دچار گسست گردیده، شاهد افزایش سرکوب و اختناق در سطح جامعه بوده ایم. بنابراین در شرایط کنونی بهترین راه حمایت از دانشجویان و همراهی با شعارها و خواستهای آنان است که جدا از شعار و خواست مردم ایران نیست. و اگر قرار باشد یک روز در سال بیش از هر زمان دیگر لرزه بر اندام حاکمیت جمهوری اسلامی و رهبری آن بیفتد، بی تردید آن روز ۱۸ تیرماه است. پس با حضور خود بار دیگر لرزه بر اندام حاکمیت جور و استبداد بیفکنیم.
حماسه ۱۸ تیر دیگری در راه است…

پاینده ایران
بزرگمهر
لینک نوشته در تارنمای پارس دیلی نیوز: http://parsdailynews.com/67246.htm


All Rights Reserved. | Webgah.org is provided by Web CNN Hosted by Live Hoster