فروردین ۴, ۱۳۹۱
حقایقی درباره زندگانی زنده یاد احمد کسروی و فرزندان او از زبان بزرگ حیدرى نورى یکى از یاران دیرین کسروى
من یکم آذرماه هزار و سیصد و بیست و دو خورشیدى براى اولین بار به دیدار شادروان احمد کسروى رفتم. در آن هنگام خودم جوانى بیست و پنج شش ساله بودم. کتابهاى ایشان را خوانده بودم و علاقمند شده بودم که ایشان را از نزدیک ببینم. نشانى منزلشان را گرفتم. ولى بار اول نتوانستم نشانى ایشان را پیدا کنم و با توجه به شرایطى که در آن روزگار حاکم بود ترجیح دادم از کسى نپرسم. به هر تقدیر، یک ماه بعد در اول دى ماه برگشتم و این بار نشانى را یافتم. از دالانى گذشتم و به طبقه بالا رفتم. عدهاى در آنجا بودند و آقاى نادرى نامى درباره ادبیات سخنرانى مىکرد. پس از آن هم شادروان درباره ادبیات سخنانى گفتند. پس از آن روز من همواره در جلسات روزهاى پنجشنبه که در منزل ایشان برگزار مىشد شرکت مىکردم. پس از مدتى ایشان به خانهاى دوطبقه در میدان پاستور نقل مکان کردند. طبقه اول محل سکونت ایشان شد و طبقه بالا دفتر کار و محل برگزارى نشستها و دیدارها. رفته رفته دلبستگى من بیشتر شد و نزدیکتر شدم. بارها در منزلشان پاسدارى دادم. در دفترشان در خیابان دیلم، پاساژ بختیارى. و این رفت و آمدها ادامه داشت تا آن که شادروان کسروى در هشتم اردیبهشت ۱۳۲۴ ترور شد. پیش از آن دوستان اصرار داشتند که از ایران خارج شود. میگفتند که شما را میکشند. او مىگفت من به کسانى که در انقلاب مشروطه، به آزادیخواهانى که از ایران رفتند ایراد گرفتم حالا خودم بروم و نرفت و چنان شد که دانید.
شادروان کسروى با بدى، با ناپاکى هیچ مماشات نمیکرد. بسیار دشمن داشت چرا که این خصلت او را کسانى برنمیتافتند. ایشان همیشه آنقدر دلمشغول کتابها و فعالیتهاى اجتماعىاش بود که چندان وقتى براى خانواده نداشت. چهار همسر اختیار کرد. دو همسر اول او به سبب بیمارى درگذشتند. همسر سوم که تاب مشکلات و سختىهاى زندگى با ایشان را نیاورد جدا شد و همسر چهارم تا زمان مرگ کسروى با او زندگى کرد. از همسر اول که دخترعمهاش نیز بود خاطرات فراوان دارد و در زندگینامه من از او یاد کرده است. از او دو دختر داشت به نامهاى حمیده و نفیسه.

اما آقا جلال فرزند سوم کسروى بود که از همسر دوم است، یعنى جلال و فرخزاد حاصل ازدواج کسروى با همسر دوم بود و سه فرزند حاصل سومین وصلت: بهزاد و مهین و خجسته. و از چهارمى نیز فرزندى نداشت.
تجربه نشان داده کسانى که چند همسر اختیار مىکنند، حالا بگذریم که به ناگزیر بوده باشد، بین فرزندان اختلاف ایجاد میشود و به این ترتیب بین خانواده شادروان کسروى نیز جدایى پیش آمد. بچهها به خارج از ایران رفتند و پیوندها به نوعى از هم گسست. اکنون با درگذشت جلال کسروى دو تن از فرزندان شادروان احمد کسروى باقى مانده اند: مهین و خجسته.
شادروان جلال کسروى نیز تا آنجا که من میدانم پانزدهم مهرماه ۱۳۰۰ به دنیا آمد که دو پسر از او به جاى مانده است: انوشیروان و بزرگمهر که هر دو براى پدربزرگ خود بسیار احترام قائلند و بزرگمهر نیز کوشید تا آنچه را از پدربزرگ مانده بازیابد و هم او بود که توانست دستنوشتهاى منتشر نشده از شادروان احمد کسروى را پیدا کند که درباره شیخ محمد خیابانى بود و بسیار ارزشمند و به دست چاپ بسپارد.
آنچه که فرزندان شادروان احمد کسروى از او به یاد دارند مطالعه فراوان، فعالیتهاى اجتماعى و سیاسى و نوشتن کتابهایى است که بسیار از او وقت مىگرفت. دخترش مهین نقل مىکند که وقتى پدرمان میخواست چیزى بنویسد بلند میخواند و مىنوشت که عادت همیشگیاش بود. او که وکالت میکرد و دهها کتاب نوشت و کتابهایش به خوبى فروش مىرفت از آنجا که سودى از محل فروش کتابها نمیخواست و پروانه وکالتش نیز قطع شده بود براى زندگى روزانهاش بسیار مشکل داشت. در یکى از همین جلسات پنجشنبه از زندگى خود و دشواریهایش سخن گفت. انسانى که چنین نیک زندگى کرده بود براى گذران زندگى با مشکلات بیشمار دست به گریبان بود. در هنگام مرگ وقتى پیراهن او دریده شد و ما به منزل ایشان رفتیم تا پیراهن دیگرى بیاوریم و بر پیکر ایشان بپوشانیم پیراهنى پیدا نکردیم. و ما که پس از او ماندیم بارها به خود میگفتیم اى کاش اندرز دوستان را گوش کرده و از ایران رفته بود اما او این خاک را بسیار دوست داشت و جدایى از آن را بر خود نمیپسندید.
No Comments » |
Uncategorized |
Permalink
Posted by بزرگمهر
فروردین ۴, ۱۳۹۱

ﺁﺩﻡ ﻭﻗﺘﻴﻜﻪ ﺑﺎ ﺳﺮﺍﻥ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻣﻲﺑﻴﻨﺪ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺟﺰ ﺩﻭ ﺭﺷﺘﻪ ﻛﺎﺭ ﻧﻴﺴﺖ: ﻳﻜﺮﺷﺘﻪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﻴﻜﻪ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺣﻔﻆ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﺭﺷﺘﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﻴﻜﻪ ﺷﻮﺭﻭﻳﻬﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻲﺩﻫﻨﺪ. ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﺭﺍﻱ ﻫﻴﭻ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭﻱ ﻧﻤﻲﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﻣﺜﻼﹰ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﺟﺰ ﺁﻟﺘﻲ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺲ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺪﻟﺨﻮﺍﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﺮﺩﻩ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﻲﺩﺍﻧﻴﻢ ﻛﻪ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﻟﺸﻜﺮﻛﺸﻲ ﺑﺨﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ، ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻣﻴﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻛﺎﺭ ﺑﺎﻋﺘﺮﺍﺽ ﻭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻧﺠﺎﻣﻴﺪ.
ﺩﺭ ﻣﺤﺎﻛﻤﻪ ﻣﺨﺘﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺷﻴﺦ ﺧﺰﻋﻞ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ١٩١۴ ﻛﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻭ ﻋﺜﻤﺎﻧﻲ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﺑﺎ ﺧﺰﻋﻞ ﭘﻴﻤﺎﻧﻲ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻃﺒﻖ ﺁﻥ ﺧﺰﻋﻞ ﺩﺭ ﺗﺤﺖ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺲ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺷﻴﺦ، ﺍﺭﺛﻲ ﻭ ﺩﺍﺋﻤﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ.
ﺑﺎ ﺍﻳﻨﺤﺎﻝ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﻟﺸﻜﺮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﺰﻋﻞ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻬﻤﺰﺩ ﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍﻱ ﺍﻗﺘﺪﺍﺭ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﻗﻀﻴﻪ، ﺳﻴﺪ ﺣﺴﻦ ﻣﺪﺭﺱ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ، ﻛﻪ ﭼﻪ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺲ ﻭ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ، ﻛﺎﺭﺷﻜﻨﻴﻬﺎﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﺑﺨﺰﻋﻞ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﺪﺍﺩ.
ﺑﺎ ﺍﻳﻨﺤﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺁﻟﺖ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﻣﻲﺷﻤﺎﺭﻳﺪ ﻭ ﻣﺪﺭﺱ ﺭﺍ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎﻥ ﻣﻠﺖ ﺑﺤﺴﺎﺏ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﻳﺪ. ﺍﻳﻨﺴﺖ ﻧﻤﻮﻧﻪﺍﻱ ﺍﺯ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺣﻘﺎﻳﻖ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻛﺸﻮﺭ.
ﺍﮔﺮ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺍﻓﺰﺍﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺁﺭﺗﺶ ﺗﻬﻴﻪ ﻛﺮﺩ؟!.. ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻼﺕ ﺭﺍ ﺑﺘﺤﺖ ﺍﻗﺘﺪﺍﺭ ﺩﻭﻟﺖ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ؟!.. ﭼﺮﺍ ﺯﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺎﺩﺭ ﻭ ﭼﺎﻗﭽﻮﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺸﻴﺪ؟!.. ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﻗﻤﻪ ﺯﻧﻲ ﻭ ﺯﻧﺠﻴﺮﺯﻧﻲ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﺳﻮﺍﻳﻴﻬﺎ ﺟﻠﻮ ﮔﺮﻓﺖ؟!..
ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻳﻜﺴﻮ ﻣﻲﮔﻮﻳﻴﺪ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺍﺭﺗﺠﺎﻋﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻳﻜﺴﻮ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺑﻀﺪ ﺍﺭﺗﺠﺎﻉ ﺑﻮﺩﻩ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﻣﻲﺧﻮﺍﻧﻴﺪ. ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺳﺨﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭ ﺍﺳﺖ؟!.
ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. ﻭﻟﻲ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ. ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﺷﺎﻩ ﺍﻳﺮﺍﻧﺴﺖ. ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﻛﻨﻨﺪ.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﻲﻛﻨﻢ، ﺍﺯ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﻲﻛﻨﻢ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻫﻢ ﻟﮕﺪﻣﺎﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﺶ ﮔﻢ ﮔﺮﺩﻳﺪ. ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﻜﺮﺩﻩﺍﻡ ﺳﺨﻨﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﺸﻨﻮﻡ ﻭ ﺑﺪﻓﺎﻉ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻱ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻢ.
برگرفته از کتاب “سرنوشت ایران چه خواهد بود؟”
No Comments » |
Uncategorized |
Permalink
Posted by بزرگمهر
فروردین ۱, ۱۳۹۱
آخرین گروهی که به صف طویل شکستخوردگان انقلاباسلامی پیوستند، اصلاحطلبان جمهوریاسلامی بودند که به اروپا و امریکا مهاجرت کردند. غرب برای شناخت بهتری از جمهوریاسلامی به آنان این فرصت را میدهد که در دانشگاههای اروپا و امریکا به کارهای تحقیقاتی دست بزنند. سوالی که برای غرب مطرح میباشد و برای رسیدن به پاسخ آن حاضر هستند به غربستیزان امکانات خود را بدهد این میباشد. که چگونه انقلابی نالازم توانسته است سی و سه سال دوام آورد؟ در صورتیکه اکثر انقلابیون آن در صف شکستخوردگان قرار گرفتهاند؟
پاسخی که غرب در جستجوی آن میگردد برای استفاده در خاورمیانه نفتخیز میباشد. «بهار عربی» بارک اوباما ادامه همان سیاست تکامل یافته جیمی کارتر یا حزب دموکرات امریکا میباشد ( تئوری توطئه را اینجا باید فاکتور گرفت و جبرزمانه را اضافه کرد)، تا کشورهای که پایههای اولیه مُدرن شدن را تجربه کردهاند به دیکتاتورهای مذهبی تبدیل کنند. «استثمار نوین» غرب بر پایه تجربهای بوجود آمده، که انقلاباسلامی به آنان داده است. غربستیزان ایرانی آموزگاران غرب در به ثمر رسیدن استثمار نوین هستند. غرب از اندیشه آنان برای باز تولید استثمار خود بهترین استفادهها را کرده است. بعد از جنگ جهانی دوم اندیشه ناسیونالیسم بزرگترین مانع برای استثمارگران بود. بیشترین انقلابات، کودتاهای نظامی و تحولات اجتماعی چه از نوع امپریالیستی یا سوسیالیستی بر پایه ناسیونالیسم منطقهای به عمل رسیدهاند (تعریف ناسیونالیسم در خاورمیانه با تعریف ناسیونالیسم در امریکای جنوبی یکی نیستند). پیشرفت ناسیونالیسم در افکار عمومی ایران سالهای قبل از انقلاباسلامی، غرب را نگران کرده بود. ناسیونالیسم استقامت ملی کشورها را در مقابل استثمار تقویت میکند. در جوامع پیشرفتهتر در علوم انسانی، ناسیونالیسم متحد کنند و عامل اصلی همبستگی ملی میباشد. ژاپن و یا ویتنام با ناسیونالیسم خود در مقابل استثمارگران پیروز شدند. شکست ناسیونالیسم ایرانی آغازی بر پایان ایرانیت ما خواهد بود، چون ایرانیت زاده شده از ناسیونالیسم ایرانیست.
در دهه چهل و پنچاه افکار انترناسیونالیسمی در اقلیتی بیارزش قرار داشت که با ایران هیچگونه رابطهای عاطفی نمیتوانست برقرار کند و بیشتر در افکار روشنفکران چپ ایران مستقر بود و توانایی رسوخ در لایههای اجتماعی را نداشت و به خشنوت در سیاست کشانده شد. اسلامگرایان که تازه به مفهوم «ملت و کشور» آشنا شده بودند در پی آمیختن انترناسیونالیسم به اسلام شدند و واژههای «اُمت و جهان اسلام» را آفریدند. بهترین راه حلی که غرب در مقابله با ناسیونالیسم در خاورمیانه پیدا کرد «اسلامگرایی» بود که در اشکال مختلف بوجود آورد ولی نتوانست به زیر کنترل دائمی خود در آورد.
کمک غرب برای استقرار جمهوریاسلامی و ماندگار شدنش را نمیتوان فراموش کرد. منافع غرب در برقرار ماندن جمهوریاسلامی بنا شده است و هیچ کمکی را نمیتوان از غرب برای بهبود وضعیت ملت ایران توقع داشت. حقوقبشر در ایران بیاهمیتترین واژهای میباشد که میتوان برای غرب بکار بُرد، برای آنان خبر نجات گربهای از روی درختی با ارزشتر از اعدام همزمان چندین ایرانی میباشد و تا زمانیکه منافعشان در ایران تامین شده باشد، هیچگونه فعالیتی را در مقابل جمهوریاسلامی تقویت نخواهند کرد و با بحثهای انحرافی مانند «فدرالیسم» آن دسته از ایرانیان را که برای کشورشان ارزشی قائل هستند سرگرم نگه خواهد داشت.
در این گرداب آن دسته از جمهوریخواهان که با اصلاحطلبان حکومتی همکاری میکند هم گرفتار آمدهاند و به تنهای نمیتواند خود را نجات دهند و راه نجاتی برای خود به غیر از سرسپردگی به مرکز گرداب ولایتفقهى نمیبیند. گرداب شکستخوردگان انقلاباسلامی هر روزه وسعتر میشود. برای از بین بردن این گرداب و نجات گرفتاران به این گرداب تنها به نظر من یک راه وجود دارد و آن اعتقاد به «ناسیونالیسم ایرانی» میباشد که نجات دهنده ایران در وحله اول است و بعد ناجی دگراندیشانش در مراحل بعدی تا پایانی آن خواهد بود..
ایرانیان میدانند، چگونه خود را آزاد کنند و احتیاجی به نظریهپردازان و جامعهشناسان غرب (غرب ستیز) ندارند. آزادی را میتوان هنوز از ایرانیان («”دربند”») آموخت. به آنان تبریک نوروزی خود را تقدیم میکنم.
منبع: تارنمای حزب مشروطه ایران
No Comments » |
Uncategorized |
Permalink
Posted by بزرگمهر
فروردین ۱, ۱۳۹۱
ماجرا از آنجا آغاز شد که نیک آهنگ کوثر بر خلاف خیلی های دیگر جسارت به خرج داد و در اوج جنبش سبز که رهبرانش (ببخشید همراهانش!!!) حکم خداوندگار یافته بودند و انتقاد از آنان مساوی با شنیدن تندترین توهین ها و تکفیرها بود و هر منتقدی (چه رسد به مخالف!) با القابی نظیر ساندیس خور و مزدور و وطن فروش مورد نوازش اصلاح طلبان قرار می گرفت، به انتقاد از کارنامه نمادهای جنبش و رفتار هواداران متعصب آن پرداخت و از نقش آقایان موسوی و کروبی در اعدام های دهه ۶۰ سؤال کرد. طرح همین پرسش کافی بود تا سیل توهین ها و تهمت ها به سوی او روانه شود، تا جایی که شاخه غیررسمی اطلاعات و امنیت سبزها (که هر روز جاسوس و مزدور جدیدی در میان مخالفان می یابد و تخصص ویژه ای در کشف توطئه و خنثی سازی نقشه های تفرقه افکنانه دارد]!
همان طور که اشاره شد، رژیم جمهوری اسلامی در اجلاس ژنو برای مقابله با گزارش های منتشر شده پیرامون نقض آشکار و گسترده حقوق بشر در ایران، تلاش کرد با قشون کشی و استفاده ابزاری از برخی شخصیت های شناخته شده اندک آبرویی برای خود دست و پا کند و گزارشات منتشر شده در این خصوص را با چالش مواجه سازد. علاوه بر شخصیت هایی نظیر کاپیتان شهبازی، غلامعلی افروز، نمایندگان اقلیت های دینی و… داوود رشیدی نیز در این اجلاس شرکت کرد و اتفاقاً حضور او بیش از سایرین خبرساز شد. یک دلیل آن سابقه این هنرمند و حمایت های پیشین وی از اصلاح طلبان بود و دلیل دیگر این خبرسازی، شاید اظهار نظرهای خود او که وضعیت هنر ایران، بویژه سینما را وضعیتی مطلوب و آزاد توصیف کرد و هنرمندانی که طی سالیان اخیر از ایران خارج شده و از فضای سانسور حاکم بر سینمای ایران شکایت دارند را
افرادی خودفروخته خواند!
هنوز مشخص نیست که چه وعده هایی به داوود رشیدی در قبال این حضور و اظهارنظرها داده شده است که او ترجیح داده پس از چند دهه فعالیت آبرومندانه در عرصه سینما و تلویزیون چنین بی محابا خط بطلانی بر شهرت و محبوبیت (نسبی) خود در میان مردم بکشد؟ آنچه بیشتر مایه تأسف است، ادبیات این فرد در توصیف همکاران و دوستان سابق خود بود که آنان را به خودفروختگی و تلاش برای بدنام کردن سینمای ایران متهم نمود! باید از آقای داوود رشیدی پرسید که به راستی چه کسی در شرایط کنونی نقش خودفروخته را ایفا می کند و عامل بدنامی سینمای ایران زمین است؟
کاپیتان شهبازی: حفظ جان مسافران یا منافع حکومت؟

یکی دیگر از شخصیت های خبرساز ایران در حاشیه اجلاس ژنو کاپیتان هوشنگ شهبازی بود. همان خلبانی که در هنگام فرود هواپیمای بوئینگ خط مسکو – تهران هواپیمایی ایران ایر علیرغم باز نشدن چرخ جلوی هواپیما، با مهارت خاصی موفق به نشاندن هواپیما بر روی باند شد و در این میان قطره خونی هم از بینی هیچ یک از مسافران نریخت. بی اعتنایی مسئولان جمهوری اسلامی به این اقدام متهورانه و تحسین برانگیز خلبان یاد شده، سبب شد تا کاپیتان شهبازی بیش از پیش در میان مردم محبوب شود و مورد تشویق و حمایت آنان قرار گیرد. اما متأسفانه او هم قدر این محبوبیت را ندانست و به ابزاری در دست مقامات جمهوری اسلامی تبدیل شد. کاپیتان شهبازی هم به ژنو رفت و طی سخنرانی مبسوطی امریکا و غرب را به سیاسی کاری و نقض حقوق بشری که خود ادعایش را دارند متهم کرد و از جهانیان خواست به تحریمهای ایران پایان دهند! نفس عمل ایشان قابل تقدیر است. اگر ایشان به عنوان یک شخصیت مستقل (و نه در قالب یک هیأت اعزامی از سوی جمهوری اسلامی) در این اجلاس شرکت می جست و ضمن اعلام این موضوع که حرکت او به هیچ وجه جنبه سیاسی نداشته و نباید از سوی هیچ دولت یا نهادی مورد سوءاستفاده سیاسی قرار گیرد و تنها دارای جنبه های بشر دوستانه میباشد، از لزوم لغو تحریم های صنعت هواپیمایی ایران برای تأمین تجهیزات و قطعات جدیدتر و خرید هواپیماهای بهتر در جهت ارتقای امنیت مسافران سخن می گفت، نه تنها هیچ جای اعتراضی وجود نداشت، بلکه حرکت ایشان شایسته تشویق و حمایت هم بود. اما زمانی که وی در معیت گروه اعزامی جمهوری اسلامی به چنین اجلاسی می رود و در سخنرانی خود به نوعی از عملکرد رژیم حمایت و غربی ها را به نقض حقوق انسان ها (از راه تحریم جمهوری اسلامی!) متهم می سازد، می بایست از ایشان هم این سئوال را پرسید که مسئول و مقصر اصلی تحریم ایران کیست؟ آیا آمریکا و سایر کشورهای تحریمکننده ایران مسئول جان مسافران خطوط هوایی ایران هستند؟ یا مسئولان بیخرد و نادان جمهوری اسلامی که ۳۳ سال است به جنگ جهانیان رفته اند و هر روز با ایجاد آشوب و فتنه جدیدی در گوشه ای از این گیتی موجبات تحریم های بیشتر و افزایش فشار بر زندگی مردم ایران را ایجاد می نمایند؟
No Comments » |
Uncategorized |
Permalink
Posted by بزرگمهر