فرزندان احمد کسروی

فروردین ۴, ۱۳۹۱

حقایقی درباره زندگانی زنده یاد احمد کسروی و فرزندان او از زبان بزرگ حیدرى نورى یکى از یاران دیرین کسروى

من یکم آذرماه هزار و سیصد و بیست و دو خورشیدى براى اولین بار به دیدار شادروان احمد کسروى رفتم. در آن هنگام خودم جوانى بیست و پنج شش ساله بودم. کتاب‏هاى ایشان را خوانده بودم و علاقمند شده بودم که ایشان را از نزدیک ببینم. نشانى منزلشان را گرفتم. ولى بار اول نتوانستم نشانى ایشان را پیدا کنم و با توجه به شرایطى که در آن روزگار حاکم بود ترجیح دادم از کسى نپرسم. به هر تقدیر، یک ماه بعد در اول دى ماه برگشتم و این بار نشانى را یافتم. از دالانى گذشتم و به طبقه بالا رفتم. عده‏اى در آنجا بودند و آقاى نادرى نامى درباره ادبیات سخنرانى مى‏کرد. پس از آن هم شادروان درباره ادبیات سخنانى گفتند. پس از آن روز من همواره در جلسات روزهاى پنجشنبه که در منزل ایشان برگزار مى‏شد شرکت مى‏کردم. پس از مدتى ایشان به خانه‏اى دوطبقه در میدان پاستور نقل مکان کردند. طبقه اول محل سکونت ایشان شد و طبقه بالا دفتر کار و محل برگزارى نشست‏ها و دیدارها. رفته رفته دلبستگى من بیشتر شد و نزدیکتر شدم. بارها در منزلشان پاسدارى دادم. در دفترشان در خیابان دیلم، پاساژ بختیارى. و این رفت و آمدها ادامه داشت تا آن که شادروان کسروى در هشتم اردیبهشت ۱۳۲۴ ترور شد. پیش از آن دوستان اصرار داشتند که از ایران خارج شود. می‌گفتند که شما را می‌کشند. او مى‏گفت من به کسانى که در انقلاب مشروطه، به آزادیخواهانى که از ایران رفتند ایراد گرفتم حالا خودم بروم و نرفت و چنان شد که دانید.

شادروان کسروى با بدى، با ناپاکى هیچ مماشات نمی‌کرد. بسیار دشمن داشت چرا که این خصلت او را کسانى برنمی‌تافتند. ایشان همیشه آنقدر دلمشغول کتاب‏ها و فعالیت‏هاى اجتماعى‏اش بود که چندان وقتى براى خانواده نداشت. چهار همسر اختیار کرد. دو همسر اول او به سبب بیمارى درگذشتند. همسر سوم که تاب مشکلات و سختى‏هاى زندگى با ایشان را نیاورد جدا شد و همسر چهارم تا زمان مرگ کسروى با او زندگى کرد. از همسر اول که دخترعمه‌‏اش نیز بود خاطرات فراوان دارد و در زندگی‌نامه من از او یاد کرده است. از او دو دختر داشت به نام‏هاى حمیده و نفیسه.

جلال کسروی، فرزند شادروان احمد کسروی

اما آقا جلال فرزند سوم کسروى بود که از همسر دوم است، یعنى جلال و فرخزاد حاصل ازدواج کسروى با همسر دوم بود و سه فرزند حاصل سومین وصلت: بهزاد و مهین و خجسته. و از چهارمى نیز فرزندى نداشت.

تجربه نشان داده کسانى که چند همسر اختیار مى‏کنند، حالا بگذریم که به ناگزیر بوده باشد، بین فرزندان اختلاف ایجاد می‌شود و به این ترتیب بین خانواده شادروان کسروى نیز جدایى پیش آمد. بچه‏ها به خارج از ایران رفتند و پیوندها به نوعى از هم گسست. اکنون با درگذشت جلال کسروى دو تن از فرزندان شادروان احمد کسروى باقى مانده‏ اند: مهین و خجسته.

شادروان جلال کسروى نیز تا آنجا که من می‌دانم پانزدهم مهرماه ۱۳۰۰ به دنیا آمد که دو پسر از او به جاى مانده است: انوشیروان و بزرگمهر که هر دو براى پدربزرگ خود بسیار احترام قائلند و بزرگمهر نیز کوشید تا آنچه را از پدربزرگ مانده بازیابد و هم او بود که توانست دست‏نوشته‏‌اى منتشر نشده از شادروان احمد کسروى را پیدا کند که درباره شیخ محمد خیابانى بود و بسیار ارزشمند و به دست چاپ بسپارد.

آنچه که فرزندان شادروان احمد کسروى از او به یاد دارند مطالعه فراوان، فعالیت‏هاى اجتماعى و سیاسى و نوشتن کتاب‏هایى است که بسیار از او وقت مى‏گرفت. دخترش مهین نقل مى‏کند که وقتى پدرمان می‌خواست چیزى بنویسد بلند می‌خواند و مى‏نوشت که عادت همیشگی‌اش بود. او که وکالت می‌کرد و ده‏ها کتاب نوشت و کتاب‏هایش به خوبى فروش مى‏رفت از آنجا که سودى از محل فروش کتاب‏ها نمی‌خواست و پروانه وکالتش نیز قطع شده بود براى زندگى روزانه‏‌اش بسیار مشکل داشت. در یکى از همین جلسات پنجشنبه از زندگى خود و دشواری‌هایش سخن گفت. انسانى که چنین نیک زندگى کرده بود براى گذران زندگى با مشکلات بی‌شمار دست به گریبان بود. در هنگام مرگ وقتى پیراهن او دریده شد و ما به منزل ایشان رفتیم تا پیراهن دیگرى بیاوریم و بر پیکر ایشان بپوشانیم پیراهنى پیدا نکردیم. و ما که پس از او ماندیم بارها به خود می‌گفتیم اى کاش اندرز دوستان را گوش کرده و از ایران رفته بود اما او این خاک را بسیار دوست داشت و جدایى از آن را بر خود نمی‌پسندید.



دیدگاه احمد کسروی درباره رضاشاه

فروردین ۴, ۱۳۹۱

احمد کسروی

ﺁﺩﻡ ﻭﻗﺘﻴﻜﻪ ﺑﺎ ﺳﺮﺍﻥ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻣﻲﺑﻴﻨﺪ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺟﺰ ﺩﻭ ﺭﺷﺘﻪ ﻛﺎﺭ ﻧﻴﺴﺖ: ﻳﻜﺮﺷﺘﻪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﻴﻜﻪ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺣﻔﻆ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﺭﺷﺘﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﻴﻜﻪ ﺷﻮﺭﻭﻳﻬﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻲﺩﻫﻨﺪ. ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﺭﺍﻱ ﻫﻴﭻ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭﻱ ﻧﻤﻲﺑﺎﺷﻨﺪ.

ﻣﺜﻼﹰ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﺟﺰ ﺁﻟﺘﻲ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺲ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺪﻟﺨﻮﺍﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﺮﺩﻩ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﻲﺩﺍﻧﻴﻢ ﻛﻪ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﻟﺸﻜﺮﻛﺸﻲ ﺑﺨﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ، ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻣﻴﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻛﺎﺭ ﺑﺎﻋﺘﺮﺍﺽ ﻭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻧﺠﺎﻣﻴﺪ.

ﺩﺭ ﻣﺤﺎﻛﻤﻪ ﻣﺨﺘﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺷﻴﺦ ﺧﺰﻋﻞ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ١٩١۴ ﻛﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻭ ﻋﺜﻤﺎﻧﻲ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﺑﺎ ﺧﺰﻋﻞ ﭘﻴﻤﺎﻧﻲ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻃﺒﻖ ﺁﻥ ﺧﺰﻋﻞ ﺩﺭ ﺗﺤﺖ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺲ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺷﻴﺦ، ﺍﺭﺛﻲ ﻭ ﺩﺍﺋﻤﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ.

ﺑﺎ ﺍﻳﻨﺤﺎﻝ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﻟﺸﻜﺮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﺰﻋﻞ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻬﻤﺰﺩ ﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍﻱ ﺍﻗﺘﺪﺍﺭ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﻗﻀﻴﻪ، ﺳﻴﺪ ﺣﺴﻦ ﻣﺪﺭﺱ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ، ﻛﻪ ﭼﻪ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺲ ﻭ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ، ﻛﺎﺭﺷﻜﻨﻴﻬﺎﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﺑﺨﺰﻋﻞ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﺪﺍﺩ.

ﺑﺎ ﺍﻳﻨﺤﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺁﻟﺖ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﻣﻲﺷﻤﺎﺭﻳﺪ ﻭ ﻣﺪﺭﺱ ﺭﺍ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎﻥ ﻣﻠﺖ ﺑﺤﺴﺎﺏ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﻳﺪ. ﺍﻳﻨﺴﺖ ﻧﻤﻮﻧﻪﺍﻱ ﺍﺯ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺣﻘﺎﻳﻖ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻛﺸﻮﺭ.

ﺍﮔﺮ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺍﻓﺰﺍﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺁﺭﺗﺶ ﺗﻬﻴﻪ ﻛﺮﺩ؟!.. ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻼﺕ ﺭﺍ ﺑﺘﺤﺖ ﺍﻗﺘﺪﺍﺭ ﺩﻭﻟﺖ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ؟!.. ﭼﺮﺍ ﺯﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺎﺩﺭ ﻭ ﭼﺎﻗﭽﻮﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺸﻴﺪ؟!.. ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﻗﻤﻪ ﺯﻧﻲ ﻭ ﺯﻧﺠﻴﺮﺯﻧﻲ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﺳﻮﺍﻳﻴﻬﺎ ﺟﻠﻮ ﮔﺮﻓﺖ؟!..

ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻳﻜﺴﻮ ﻣﻲﮔﻮﻳﻴﺪ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺍﺭﺗﺠﺎﻋﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻳﻜﺴﻮ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺑﻀﺪ ﺍﺭﺗﺠﺎﻉ ﺑﻮﺩﻩ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﻣﻲﺧﻮﺍﻧﻴﺪ. ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺳﺨﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭ ﺍﺳﺖ؟!.

ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. ﻭﻟﻲ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ. ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﺷﺎﻩ ﺍﻳﺮﺍﻧﺴﺖ. ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﻛﻨﻨﺪ.

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﻲﻛﻨﻢ، ﺍﺯ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﻲﻛﻨﻢ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻫﻢ ﻟﮕﺪﻣﺎﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﺶ ﮔﻢ ﮔﺮﺩﻳﺪ. ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﻜﺮﺩﻩﺍﻡ ﺳﺨﻨﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﺸﻨﻮﻡ ﻭ ﺑﺪﻓﺎﻉ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻱ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻢ.

برگرفته از کتاب “سرنوشت ایران چه خواهد بود؟”

گرداب شکست‌خوردگان انقلاب‌اسلامی

فروردین ۱, ۱۳۹۱

آخرین گروهی که به صف طویل شکست‌خوردگان انقلاب‌اسلامی پیوستند، اصلاح‌طلبان جمهوری‌اسلامی بودند که به اروپا و امریکا مهاجرت کردند. غرب برای شناخت بهتری از جمهوری‌اسلامی به آنان این فرصت را می‌دهد که در دانشگاه‌های اروپا و امریکا به کارهای تحقیقاتی دست بزنند. سوالی که برای غرب مطرح می‌باشد و برای رسیدن به پاسخ آن حاضر هستند به غرب‌ستیزان امکانات خود را بدهد این می‌باشد. که چگونه انقلابی نا‌لازم توانسته است سی و سه سال دوام آورد؟ در صورتیکه اکثر انقلابیون آن در صف شکست‌خوردگان قرار گرفته‌اند؟

پاسخی که غرب در جستجوی آن می‌گردد برای استفاده در خاورمیانه نفت‌خیز می‌باشد. «بهار عربی» بارک اوباما ادامه همان سیاست تکامل یافته جیمی کارتر یا حزب دموکرات امریکا می‌باشد ( تئوری توطئه را اینجا باید فاکتور گرفت و جبر‌زمانه را اضافه کرد)، تا کشورهای که پایه‌های اولیه مُدرن شدن را تجربه کرده‌اند به دیکتاتورهای مذهبی تبدیل کنند. «استثمار نوین» غرب بر پایه تجربه‌ای بوجود آمده، که انقلاب‌اسلامی به آنان داده است. غرب‌ستیزان ایرانی آموزگاران غرب در به ثمر رسیدن استثمار نوین هستند. غرب از اندیشه آنان برای باز تولید استثمار خود بهترین استفاده‌ها را کرده است. بعد از جنگ جهانی دوم اندیشه ناسیونالیسم بزرگترین مانع برای استثمارگران بود. بیشترین انقلابات، کودتاهای نظامی و تحولات اجتماعی چه از نوع امپریالیستی یا سوسیالیستی بر پایه ناسیونالیسم منطقه‌ای به عمل رسیده‌اند (تعریف ناسیونالیسم در خاورمیانه با تعریف ناسیونالیسم در امریکای جنوبی یکی نیستند). پیشرفت ناسیونالیسم در افکار عمومی ایران سال‌های قبل از انقلاب‌اسلامی، غرب را نگران کرده بود. ناسیونالیسم استقامت ملی کشورها را در مقابل استثمار تقویت می‌کند. در جوامع پیشرفته‌تر در علوم انسانی، ناسیونالیسم متحد کنند و عامل اصلی همبستگی ملی می‌باشد. ژاپن و یا ویتنام با ناسیونالیسم خود در مقابل استثمارگران پیروز شدند. شکست ناسیونالیسم ایرانی آغازی بر پایان ایرانیت ما خواهد بود، چون ایرانیت زاده شده از ناسیونالیسم ایرانیست.

در دهه چهل و پنچاه افکار انترناسیونالیسمی در اقلیتی بی‌ارزش قرار داشت که با ایران هیچگونه رابطه‌ای عاطفی نمی‌توانست برقرار کند و بیشتر در افکار روشنفکران چپ ایران مستقر بود و توانایی رسوخ در لایه‌های اجتماعی را نداشت و به خشنوت در سیاست کشانده شد. اسلامگرایان که تازه به مفهوم «ملت و کشور» آشنا شده بودند در پی آمیختن انترناسیونالیسم به اسلام شدند و واژه‌های «اُمت و جهان اسلام» را آفریدند. بهترین راه حلی که غرب در مقابله با ناسیونالیسم در خاورمیانه پیدا کرد «اسلامگرایی» بود که در اشکال مختلف بوجود آورد ولی نتوانست به زیر کنترل دائمی خود در آورد.

کمک غرب برای استقرار جمهوری‌اسلامی و ماندگار شدنش را نمی‌توان فراموش کرد. منافع غرب در برقرار ماندن جمهوری‌اسلامی بنا شده است و هیچ کمکی را نمی‌توان از غرب برای بهبود وضعیت ملت ایران توقع داشت. حقوق‌بشر در ایران بی‌اهمیت‌ترین واژه‌ای می‌باشد که می‌توان برای غرب بکار بُرد، برای آنان خبر نجات گربه‌ای از روی درختی با ارزش‌تر از اعدام همزمان چندین ایرانی می‌باشد و تا زمانیکه منافع‌شان در ایران تامین شده باشد، هیچگونه فعالیتی را در مقابل جمهوری‌اسلامی تقویت نخواهند کرد و با بحث‌های انحرافی مانند «فدرالیسم» آن دسته از ایرانیان را که برای کشورشان ارزشی قائل هستند سرگرم نگه خواهد داشت.

در این گرداب آن دسته از جمهوری‌خواهان که با اصلاح‌طلبان حکومتی همکاری می‌کند هم گرفتار آمده‌اند و به تنهای نمی‌تواند خود را نجات دهند و راه نجاتی برای خود به غیر از سر‌سپردگی به مرکز گرداب ولایت‌فقهى نمی‌بیند. گرداب شکست‌خوردگان انقلاب‌اسلامی هر روزه وسعتر می‌شود. برای از بین بردن این گرداب و نجات گرفتاران به این گرداب تنها به نظر من یک راه وجود دارد و آن اعتقاد به «ناسیونالیسم ایرانی» می‌باشد که نجات دهنده ایران در وحله اول است و بعد ناجی دگراندیشانش در مراحل بعدی تا پایانی آن خواهد بود..

ایرانیان می‌دانند، چگونه خود را آزاد کنند و احتیاجی به نظریه‌پردازان و جامعه‌شناسان غرب (غرب ستیز) ندارند. آزادی را می‌توان هنوز از ایرانیان («”دربند”») آموخت. به آنان تبریک نوروزی خود را تقدیم می‌کنم.

منبع: تارنمای حزب مشروطه ایران

 


پس از کاسپین ماکان، مجتبی واحدی و… این بار: سمپاشی اصلاح طلبان علیه نیک‌آهنگ کوثر

فروردین ۱, ۱۳۹۱
ماجرا از آنجا آغاز شد که نیک آهنگ کوثر بر خلاف خیلی های دیگر جسارت به خرج داد و در اوج جنبش سبز که رهبرانش (ببخشید همراهانش!!!) حکم خداوندگار یافته بودند و انتقاد از آنان مساوی با شنیدن تندترین توهین ها و تکفیرها بود و هر منتقدی (چه رسد به مخالف!) با القابی نظیر ساندیس خور و مزدور و وطن فروش مورد نوازش اصلاح طلبان قرار می گرفت، به انتقاد از کارنامه نمادهای جنبش و رفتار هواداران متعصب آن پرداخت و از نقش آقایان موسوی و کروبی در اعدام های دهه ۶۰ سؤال کرد. طرح همین پرسش کافی بود تا سیل توهین ها و تهمت ها به سوی او روانه شود، تا جایی که شاخه غیررسمی اطلاعات و امنیت سبزها (که هر روز جاسوس و مزدور جدیدی در میان مخالفان می یابد و تخصص ویژه ای در کشف توطئه و خنثی سازی نقشه های تفرقه افکنانه دارد]!![ ) او را به همکاری با روزی‌نامه کیهان حسین شریعتمداری متهم ساخت و ادعا کرد که اصلاً این نیک‌آهنگ کوثر فرستاده خود خود شریعتمداری است تا در میان سبزها تفرقه بیندازد! هر چند این ادعا به قدری مضحک بود که حتی در میان خود اصلاح طلبان هم کسی اعتنای چندانی به آن نکرد، اما کماکان انتقادات تند و پرخاشگرانه از نیک‌آهنگ فقط به این جرم که چرا کارنامه رهبران (از دید آنان خدایگان!!!) جنبش سبز را با طرح موضوع قتل‌های دهه ۶۰ به چالش کشیده، ادامه یافت.
ماجرای نیک آهنگ کوثر اولین مورد از پرونده سازی های اصلاح طلبان نبود و قطعاً آخرین مورد نیز نخواهد بود. پیش از او آتش کینه‌توزی این مصلحان نظام اسلامی دامان افراد دیگری را هم گرفته بود. زمانی که کاسپین ماکان به دفاع از اندیشه و اعتقادات ندا اعلام کرد که ندا نه تنها علاقه و دلبستگی به هیچ یک از کاندیداهای انتخابات فرمایشی رژیم نداشت، بلکه مخالف کلیت جمهوری اسلامی (چه اصولگرا و چه اصلاح طلب) بود و حتی در این انتخابات شرکت هم نکرد و رأی هم نداد، بسیاری از اصلاح طلبان که تلاش کرده بودند از نام و تصویر ندا برای پیشبرد منافع خود سود جویند و او را هم به طایفه سبزالله بچسبانند، به انتظار فرصت مناسبی نشستند تا انتقام این افشاگری  کاسپین را از او بگیرند و چه فرصتی بهتر از سفر کاسپین ماکان به اسرائیل (شما از طرف سبزاللهی‌ها بخوانید: رژیم اشغالگر قدس!!!). پس از این سفر بود که بوقچی های اصلاح طلبان حکومتی چنان بلایی بر سر این جوان آوردند که دیگر کسی اثری از او ندید. اگر تا دیروز صدای امریکا و رادیو فردا و… برای مصاحبه با وی گوی سبقت را از یکدیگر می ربودند، پس از فتوای اصلاح طلبان به تکفیر او، کاسپین را در لیست سیاه قرار دادند و دیگر سراغی از او نگرفتند.
نمونه دیگری از این لجن پراکنی ها را می توان در برخورد رسانه های اصلاح طلبان با مجتبی واحدی جستجو کرد. واحدی که تا دیروز نماد تمام و کمال یک روزنامه نگار شجاع و جسور بود و به عنوان مشاور مهدی کروبی در میان اصلاح طلبان شأن و احترام خاصی داشت، ناگهان تبدیل شد به عنصری فرصت طلب، سودجو، دروغگو و… . چرا؟ تنها به این دلیل که گفته بود جمهوری اسلامی دیگر اصلاح پذیر نیست و اصلاح طلبی در چارچوب چنین نظامی بی معناست. چون از سران نادیده و ناشناخته “شورای هماهنگی راه سبز امید” خواسته بود تا به طور شفاف و روشن با مردم سخن بگویند، خود را به مردم معرفی کنند و پیش از فراخوان دادن و بیانیه صادر کردن، اهداف و نیات این شورا را به وضوح به پیشگاه ملت عرضه دارند. خب این ها جرم کمی نبود تا مجتبی واحدی هم از حلقه خودی ها به دایره غیرخودی ها پرتاب شود. ادبیات جرسی که در هتاکی و اتهام زنی، کم از کیهان شریعتمداری ندارد، او را هم مورد لطف قرار داد و ناگهان کاشف به عمل آمد که این بابا اصلاً مشاور کروبی نبوده! و در تمام این مدت به دروغ خود را مشاور و سخنگوی کروبی معرفی می کرده است! و شگفت آنکه هیچ کس هم در تمام آن مدت به حقیقت پی نبرده بوده تا اینکه جرس‌نویسان حقیقت‌گو و حقیقت‌جو سر بزنگاه از پشت پرده بیرون جسته‌اند و مچ این دروغگوی متقلب را گرفته اند!!
این ها فقط چند نمونه از رفتارهای ناپسند اصلاح طلبان حکومتی و رسانه های ریز و درشت‌شان بود. عمق فاجعه را زمانی در می یابیم که می بینیم و می شنویم که این جماعت حتی در قبال زندانیان سیاسی و جانباختگان جنبش سبز هم قائل به خودی و غیرخودی هستند. رفتار این گروه ما را به یاد آن جمله کتاب معروف “مزرعه حیوانات” اثر جاودانه “جورج اورول” می اندازد که می گوید: «همه در برابر قانون برابر و برادرند، اما بعضی ها برابرترند»!
دعوای امروز اصلاح طلبان با نیک‌آهنگ و نیک‌آهنگ‌ها هم ریشه در همین کینه ها و عقده ها دارد. همین مرزبندی هایی که از ماهیت غیردموکراتیک این جماعت بر می خیزد. چیزی که دیگر با بزک کردن ظاهر و استفاده از ادبیات فریبنده قابل استتار نیست. بوی تعفن دشمنی و تبعیض از رفتار و کردار این گروه به وضوح به مشام می‌رسد. خصوصاً در شرایط فعلی که ضعف ها و خطاهای اصلاح طلبان با آمدن چهره‌های جدیدی (نظیر رضا پهلوی) به میدان عمل توأمان گردیده و آنان را سخت برآشفته ساخته است. چرا که خود بهتر از هر کسی می دانند که از دو سال پیش تاکنون، جبهه اصلاح‌طلبان روز به روز در حال ریزش و اضمحلال است و نگاه‌ها کم کم به سوی افرادی معطوف می‌گردد که صادقانه با اصل و بنیاد این نظام سراپا فاسد و اصلاح ناشدنی در ستیزند و بحث و دعوایشان تنها بر سر ظواهر نیست. اتهام زدن به امثال نیک‌‌آهنگ کوثر هم ناشی از همین وحشت آمیخته به تنفر است. اصلاح طلبان که هنوز هم از شوک گل به خودی سید محمد خاتمی بیرون نیامده اند، گیج و مبهوت در پی سوژه های جدیدی می گردند تا خوراک تبلیغاتی رسانه‌های سبز (در حقیقت زرد)شان را فراهم سازند. نام ها بهانه است، اصل ساختن دشمنان خیالی است. درست همان حربه‌ای که جناح دیگر حکومت در تمام این سالها از آن بهره جسته است. اصلاح‌طلبان برای حفظ اتحاد و انسجام خود به این نوع دشمن‌سازی‌ها نیاز دارند. غافل از آنکه اینگونه پرونده‌سازی‌ها در خارج از حلقه خودی‌ها مدت‌هاست کارکرد خود را به کلی از دست داده است.

قشون کشی به ژنو و استفاده ابزاری از نام ها: آخرین تیر ترکش جمهوری اسلامی

فروردین ۱, ۱۳۹۱
این بار هم رژیم جمهوری اسلامی برای به حاشیه کشاندن اجلاس حقوق بشر در شهر ژنو سوییس دست به ترفند جدیدی زد و در واکنش به انتشار گزارش احمد شهید گزارشگر ویژه بررسی عملکرد جمهوری اسلامی در زمینه حقوق بشر، با اعزام جمعی از شخصیت های فرهنگی، هنری، اجتماعی و تعدادی از نمایندگان اقلیت های قومی و دینی تلاش کرد تا گزارش های منتشر شده پیرامون نقض گسترده حقوق بشر در ایران را تحت الشعاع قرار دهد. البته پرونده جمهوری اسلامی در زمینه نقض حقوق بشر بقدری سیاه و سنگین است که دیگر اینگونه نمایش ها و تبلیغات سودی برای مسئولان رژیم نخواهد داشت. اما آنچه مایه تعجب و تأسف همگان گردید، حضور چهره هایی نظیر داوود رشیدی، بازیگر قدیمی سینما و تلویزیون ایران و کاپیتان هوشنگ شهبازی خلبان معروف (اخیراً معروف شده!) ایرانی در این اجلاس برای حمایت از رژیم و جلوگیری از اتخاذ تحریم های بیشتر و سنگین تر علیه جمهوری اسلامی بود.
داوود رشیدی: سقوط اخلاقی یک هنرمند
 همان طور که اشاره شد، رژیم جمهوری اسلامی در اجلاس ژنو برای مقابله با گزارش های منتشر شده پیرامون نقض آشکار و گسترده حقوق بشر در ایران، تلاش کرد با قشون کشی و استفاده ابزاری از برخی شخصیت های شناخته شده  اندک آبرویی برای خود دست و پا کند و گزارشات منتشر شده در این خصوص را با چالش مواجه سازد. علاوه بر شخصیت هایی نظیر کاپیتان شهبازی، غلامعلی افروز، نمایندگان اقلیت های دینی و… داوود رشیدی نیز در این اجلاس شرکت کرد و اتفاقاً حضور او بیش از سایرین خبرساز شد. یک دلیل آن سابقه این هنرمند و حمایت های پیشین وی از اصلاح طلبان بود و دلیل دیگر این خبرسازی، شاید اظهار نظرهای خود او که وضعیت هنر ایران، بویژه سینما را وضعیتی مطلوب و آزاد توصیف کرد و هنرمندانی که طی سالیان اخیر از ایران خارج شده و از فضای سانسور حاکم بر سینمای ایران شکایت دارند را افرادی خودفروخته خواند!
هنوز مشخص نیست که چه وعده هایی به داوود رشیدی در قبال این حضور و اظهارنظرها داده شده است که او ترجیح داده پس از چند دهه فعالیت آبرومندانه در عرصه سینما و تلویزیون چنین بی محابا خط بطلانی بر شهرت و محبوبیت (نسبی) خود در میان مردم بکشد؟ آنچه بیشتر مایه تأسف است، ادبیات این فرد در توصیف همکاران و دوستان سابق خود بود که آنان را به خودفروختگی و تلاش برای بدنام کردن سینمای ایران متهم نمود! باید از آقای داوود رشیدی پرسید که به راستی چه کسی در شرایط کنونی نقش خودفروخته را ایفا می کند و عامل بدنامی سینمای ایران زمین است؟
کاپیتان شهبازی: حفظ جان مسافران یا منافع حکومت؟
یکی دیگر از شخصیت های خبرساز ایران در حاشیه اجلاس ژنو کاپیتان هوشنگ شهبازی بود. همان خلبانی که در هنگام فرود هواپیمای بوئینگ خط مسکو – تهران هواپیمایی ایران ایر علیرغم باز نشدن چرخ جلوی هواپیما، با مهارت خاصی موفق به نشاندن هواپیما بر روی باند شد و در این میان قطره خونی هم از بینی هیچ یک از مسافران نریخت. بی اعتنایی مسئولان جمهوری اسلامی به این اقدام متهورانه و تحسین برانگیز خلبان یاد شده، سبب شد تا کاپیتان شهبازی بیش از پیش در میان مردم محبوب شود و مورد تشویق و حمایت آنان قرار گیرد. اما متأسفانه او هم قدر این محبوبیت را ندانست و به ابزاری در دست مقامات جمهوری اسلامی تبدیل شد. کاپیتان شهبازی هم به ژنو رفت و طی سخنرانی مبسوطی امریکا و غرب را به سیاسی کاری و نقض حقوق بشری که خود ادعایش را دارند متهم کرد و از جهانیان خواست به تحریم‌های ایران پایان دهند! نفس عمل ایشان قابل تقدیر است. اگر ایشان به عنوان یک شخصیت مستقل (و نه در قالب یک هیأت اعزامی از سوی جمهوری اسلامی) در این اجلاس شرکت می جست و ضمن اعلام این موضوع که حرکت او به هیچ وجه جنبه سیاسی نداشته و نباید از سوی هیچ دولت یا نهادی مورد سوءاستفاده سیاسی قرار گیرد و تنها دارای جنبه های بشر دوستانه می‌باشد، از لزوم لغو تحریم های صنعت هواپیمایی ایران برای تأمین تجهیزات و قطعات جدیدتر و خرید هواپیماهای بهتر در جهت ارتقای امنیت مسافران سخن می گفت، نه تنها هیچ جای اعتراضی وجود نداشت، بلکه حرکت ایشان شایسته تشویق و حمایت هم بود. اما زمانی که وی در معیت گروه اعزامی جمهوری اسلامی به چنین اجلاسی می رود و در سخنرانی خود به نوعی از عملکرد رژیم حمایت و غربی ها را به نقض حقوق انسان ها (از راه تحریم جمهوری اسلامی!) متهم می سازد، می بایست از ایشان هم این سئوال را پرسید که مسئول و مقصر اصلی تحریم ایران کیست؟ آیا آمریکا و سایر کشورهای تحریم‌کننده ایران مسئول جان مسافران خطوط هوایی ایران هستند؟ یا مسئولان بی‌خرد و نادان جمهوری اسلامی که ۳۳ سال است به جنگ جهانیان رفته اند و هر روز با ایجاد آشوب و فتنه جدیدی در گوشه ای از این گیتی موجبات تحریم های بیشتر و افزایش فشار بر زندگی مردم ایران را ایجاد می نمایند؟

All Rights Reserved. | Webgah.org is provided by Web CNN Hosted by Live Hoster